Shams E Tabrizi Quotes

We've searched our database for all the quotes and captions related to Shams E Tabrizi. Here they are! All 6 of them:

خـُنك آن‌را كه چشمش بخسبد و دلش نخسبد. واي بر آن كه چشمش نخسبد و دلش بخسبد
شمس‌الدین محمد تبريزی
اين همه عالــَم پرده‌ها و حجاب‌هاست گرد آدمي درآمده: عرش غلاف او، كـُرسي غلاف او، هفت آسمان غلاف او، كره‌ي زمين غلاف او، قالب او غلاف او، روح حيواني غلاف او، روح حيواني غلاف او، روح قــُدسي هم‌چنين – غلاف در غلاف و حجاب در حجاب، تا آن‌جا كه معرفت است
شمس‌الدین محمد تبريزی
عرصه‌ي سخن بس تنگ است. عرصه‌ي معني فراخ است. از سخن بيشتر آ تا فراخي بيني و عرضه بيني
شمس‌الدین محمد تبريزی
شیخ گفت خلیفه منع کرده است از سماع کردن. درویش را عقده ای شد در اندرون و رنجور افتاد. طبیب حاذق را آوردند نبض او گرفت، این علت ها و اسباب که خوانده بود، ندید. درویش وفات یافت؛ طبیب بشکافت گور او را و سینه ی او را و عقده را بیرون آورد؛ همچون عقیق بود. آن را به وقت حاجت بقروخت؛ دست بدست رفت به خلیفه رسید. خلیفه آن را نگین انگشتری ساخت؛ می داشت در انگشت. روزی در سماع فرو نگریست، جامه آلوده دید از خون. چون نظر کرد، هیچ جراحتی ندید؛ دست برد به انگشتری؛ نگین را دید گداخته. خصمان (اینجا بمعنی دلال ها و فروشنده ها) را که فروخته بودند باز طلبید، تا به طبیب برسید. طبیب احوال باز گفت: ره ره چو چکیده خون ببینی جایی پی بر که به چشم من برون آرد سر
شمس‌الدین محمد تبريزی
God commands us to pray in the direction of the Ka‘ba Imagine this: People all over the world are gathered making a circle around the Ka‘ba They bow down in prayer Now imagine: Remove the Ka‘ba from the middle of the circle Are they not prostrating toward one another? They are bowing down toward each other’s hearts
Shams Tabrizi
آفتاب است كه همه عالم را روشني مي دهد. روشنايي مي بيند كه از دهانم فرو مي افتد. نور برون مي رود از گفتارم در زير حروف سياه مي تابد! خود اين آفتاب را پشت به ايشان است، روي به آسمانها و روشني زمينها از وي است. روي آفتاب با مولاناست زيرا روي مولانا به آفتاب است. ورقي فرض كن يك روي در تو يك روي در يار، يا در هر كه هست. آن روي كه سوي تو بود خواندي، آن روي كه سوي يار است هم ببايد خواندن. در اين عالم جهات نظاره آمده بودم و هر سخني مي شنيدم بي سين و خا و نون. كلامي بي كاف و لام و الف و ميم و از اين جانب سخنها مي شنيدم. مي گفتم اي سخن بي حرف! اگر تو سخني پس اينها چيست؟ گفت: نزد من بازيچه. گفتم: پس مرا به بازيچه فرستادي؟ گفت: ني نو خواستي، خواستي تو كه ترا خانه اي باشد در آب و گل و من ندانم و نبينم. سنايي به وقت مرگ چيزي مي گفت زير زبان. گوش چون به دهانش بردند، اين مي گفت: بازگشتم زآنچه گفتم زآنكه نيست در سخن معني و در معني سخن
شمس‌الدین محمد تبريزی