“
چرخ یک گاری در حسرت واماندن اسب
اسب در حسرت خوابیدن گاریچی
مرد گاریچی در حسرت مرگ
”
”
Sohrab Sepehri
“
چرا گرفته دلت
مثل آنکه تنهایی
چقدر هم تنها
خیال می کنم
دچار آن رگ پنهان رنگ ها هستی
دچار یعنی عاشق
”
”
Sohrab Sepehri (مسافر - هشت کتاب)
“
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
همیشه فاصله ای هست
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف
حرام خواهد شد
”
”
Sohrab Sepehri
“
زندگی سوت قطاریست که در خواب پلی می پیچد.
”
”
Sohrab Sepehri
“
انتظاری نوسان داشت
نگاهی در راه مانده بود
و صدایی در تنهایی می گریست
”
”
Sohrab Sepehri
“
نفس آدم ها سر به سر افسردست
روزگاریست در این گوشه بژمرده هوا
هر نشاطی مردست
”
”
Sohrab Sepehri
“
If you are looking for me
I am beyond nowhere [ … ]
Beyond nowhere there is a place desire opens
like an umbrella,
breeze like thirst sinks deep into the leaves.
Bells of rain carol fresh watery tunes
about how lonely humans are here
where the shadows of tree trunks stream into
endlessness.
If you are looking for me,
come soft and quietly, lest you crack the glass
heart
that cups my loneliness.
”
”
Sohrab Sepehri (The Oasis of Now: Selected Poems (Lannan Translations Selection Series))
“
It does not matter where I am.
The sky is always mine.
Windows, ideas, air, love,
earth, all mine.
Why does it matter if sometimes,
the mushrooms of nostalgia grow?
”
”
Sohrab Sepehri
“
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ
کار ما شاید این است که در افسون گل سرخ شناور باشیم
کار ما شاید این است
که میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم
”
”
Sohrab Sepehri
“
… one must rise
And walk along the stretch of time,
Look at the flowers, hear the enigma.
One must run until the end of being …
One must sit close to the unfolding,
Some place between rapture and illumination.
”
”
Sohrab Sepehri
“
دنگ...، دنگ ...
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ.
زهر اين فكر كه اين دم گذر است
مي شود نقش به ديوار رگ هستي من.
لحظه ام پر شده از لذت
يا به زنگار غمي آلوده است.
ليك چون بايد اين دم گذرد،
پس اگر مي گريم
گريه ام بي ثمر است.
و اگر مي خندم
خنده ام بيهوده است.
دنگ...، دنگ ....
لحظه ها مي گذرد.
آنچه بگذشت ، نمي آيد باز.
قصه اي هست كه هرگز ديگر
نتواند شد آغاز.
مثل اين است كه يك پرسش بي پاسخ
بر لب سر زمان ماسيده است.
تند برمي خيزم
تا به ديوار همين لحظه كه در آن همه چيز
رنگ لذت دارد ، آويزم،
آنچه مي ماند از اين جهد به جاي :
خنده لحظه پنهان شده از چشمانم.
و آنچه بر پيكر او مي ماند:
نقش انگشتانم.
دنگ...
فرصتي از كف رفت.
قصه اي گشت تمام.
لحظه بايد پي لحظه گذرد
تا كه جان گيرد در فكر دوام،
اين دوامي كه درون رگ من ريخته زهر،
وا رهاينده از انديشه من رشته حال
وز رهي دور و دراز
داده پيوندم با فكر زوال.
پرده اي مي گذرد،
پرده اي مي آيد:
مي رود نقش پي نقش دگر،
رنگ مي لغزد بر رنگ.
ساعت گيج زمان در شب عمر
مي زند پي در پي زنگ :
دنگ...، دنگ ....
دنگ...
”
”
Sohrab Sepehri
“
I want to know:
Why is a horse noble and the dove beloved
but no one keeps a pet vulture in a gilded cage.
Why is the humble clover trodden upon rather than the red tulip.
I want to see anew and wash the words of the world
in wind and rain.
”
”
Sohrab Sepehri (The Oasis of Now: Selected Poems (Lannan Translations Selection Series))
“
آب در یک قدمیست , روشنی را بچشیم ..
”
”
Sohrab Sepehri (صدای پای آب)
“
ديرگاهي است در اين تنهايي"
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا مي خواند،
ليك پاهايم در قير شب است.
رخنه اي نيست در اين تاريكي
در و ديوار به هم پيوسته
سايه اي لغزد اگر روي زمين
"نقش وهمي است ز بندي رسته.
”
”
Sohrab Sepehri (هشت کتاب)
“
Full sun.
Starlings flock,
nasturtiums burst into blossom.
And me, cracking open a pomegranate I think to myself,
“If only the seeds of the heart could be so transparent,”
when the juice spurts out and splashes into my eyes,
vermilion tears trickling down.
My mother bursts out laughing
and Rana too.
”
”
Sohrab Sepehri (The Oasis of Now: Selected Poems (Lannan Translations Selection Series))
“
Tonight
A friendly breeze
Will agitate roots of meanings.
Wonder will flap its wings.
Deep in the night, an insect
Will gnaw
At the green portion of solitude.
Morning will fall
Into the word of morning.
”
”
Sohrab Sepehri
“
پس چه باید بکنم
من که در لختترین موسم بیچهچه سال
تشنهی زمزمهام؟
”
”
Sohrab Sepehri (The Expanse of Green: Poems of Sohrab Sepehry (UNESCO COLLECTION OF REPRESENTATIVE WORKS: PERSIAN HERITAGE SERIES) (English and Persian Edition))
“
باید امشب چمدانی را
که به اندازه تنهایی من جا دارد، بردارم
وبه سمتی بروم
که درختان حماسی پیداست،
رو به آن وسعت بیواژه که همواره مرا میخواند.
”
”
Sohrab Sepehri (The Expanse of Green: Poems of Sohrab Sepehry (UNESCO COLLECTION OF REPRESENTATIVE WORKS: PERSIAN HERITAGE SERIES) (English and Persian Edition))
“
Sohrab Sepehri
این تن، بی شب و روز
پشت باغ سراشیب ارقام
مثل اسطوره می خفت
فکر من از شکاف تجرد به او دست می زد
هوش من پشت چشمان او آب می شد
روی پیشانی مطلق او
وقت از دست می رفت
پشت شمشاد ها کاغذ جمعه ها را
انس اندازه ها پاره می کرد
این حراج صداقت
مثل یک شاخه تمر هندی
در میان من و تلخی شنبه ها سایه می ریخت
یا شبیه هجومی لطیف،
قلعه ترس های مرا می گرفت
دست او مثل یک امتداد فراغت
در کنار تکالیف من محو می شد
واقعیت کجا تازه تر بود؟
من که مجذوب یک حجم بی درد بودم
گاه در سینی فقر خانه
میوه های فروزان الهام را دیده بودم
در نزول زبان، خوشه های تکلم صدادارتر بود
در فساد گل و گوشت
نبض احساس من تند می شد
از پریشانی اطلسی ها
روی وجدان من جذبه می ریخت
شبنم ابتکار حیات
روی خاشاک برق می زد
یک نفر باید از این حضور شکیبا
با سفر های تدریجی باغ چیزی بگوید
یک نفر باید این حجم کم را بفهمد
دست او را برای تپش های اطراف معنی کند
قطره ای وقت
روی این صورت بی مخاطب بپاشد
یک نفر باید این نقطه محض را
در مدار شعور عناصر بگرداند
یک نفر باید از پشت درهای روشن بیاید
گوش کن یک نفر می دود روی پلک حوادث
کودکی رو به این سمت می آید...
هشت کتاب / دفتر "ما هیچ ما نگاه" / شعر "بی روزها عروسک
”
”
Sohrab Sepehri (هشت کتاب)
“
Night's bewitching hand
Slams the door- in my face and that of sorrow.
No matter how hard I try,
It only mocks me.
All that I designed in daytime,
Night came and smeared with smoke.
All that I imagined at night,
Day came and erased outright.
”
”
Sohrab Sepehri
“
At the first light of the dawn
the loner knight asked:
"Do you happen to know-
the abode of The Beloved?"
The skies went silent,
save their mournful clouds,
save their falling stars.
The pilgrim gave up his glowing twig-
to the gloom of the sands-
and replied:
“Don’t you see that poplar tree?
Well, right before the tree,
There is a lane that you’ll reckon, I deem.
For it is greener than a heavenly dream,
For it is generously shaded-
with the deep blue’s of love.
Well, if you See!
So walk down that lane,
You’ll arrive to the garden of sense;
Turn to the direction of the loner lake;
Listen to the genial hymn of leaves;
Watch the eternal fountain-
that flows from the spring of ancient myths-
till you fade away-
In a plain fear.
When a rigid noise-
Clatters into the fluid intimacy of the space,
you'll find a child-
on the top of a tree-
next to the nest of owls-
in hope of a golden egg.
Well, if you See.
You may be sure: The Child will show you the way.
Well,
If you just ask about-
The Abode of The Beloved.
”
”
Sohrab Sepehri
“
من خیلیها را شناختهام که از دست شعر به پلیس شکایت کردهاند.
”
”
Sohrab Sepehri (هنوز در سفرم...)
“
Let’s walk to the beach
Let’s cast the net in the water
And catch freshness from water
Let’s pick up a pebble from the ground
Feel the weight of existence
Let’s not abuse moonshine if we suffer from fever
(Occasionally I have observed the moon descending during fever
And reaching the hand of the roof of heaven
I have noticed the goldfinch singing better
Sometimes the wound beneath my foot
Has taught the ups and downs of earth
Sometimes in my sickbed the dimension of the rose has multiplied
And the diameter of orange has increased, the radius of lantern too)
”
”
Sohrab Sepehri
“
For ever so long, on a branch of this willow
Sits a bird, the colour of a riddle.
Attuned to him no sound, no colour.
Totally alone, like me, in this land.
[...]
The bird's tale comes straight from the heart:
What fails to arrive is idle fancy.
His are ties with cities lost:
The riddle bird is a stranger in this land.
”
”
Sohrab Sepehri
“
Çatımızın arkası ve tepesindeki esinti insaniydi. Ferahtı. Havadardı. Asla unutmamak gerekir ki çatı, “Yağmur ve güneşten korunmaya muhtaç olan” insan için bir kurtuluştur. Çatıda her zaman çıplak ayakla olurdum. Çıplak ayaklı olmak, kaybettiğim bir nimet. Ayakkabı, iniş’i inkar yolunda yürüyen insanın telaşından geriye kalan şeydir. Cennetten uzak kalışın doğurduğu hüznün temsilidir.
”
”
Sohrab Sepehri (Henüz Yolcuyum)
“
Okul, yaşlı renk hayaletimin yüzüne atılmış bir tırmıktı. Okul, uykularımı bölüyordu. Namazımı bozuyordu. Okul, oyuncağımı incitmişti. Okula başladığım günü asla unutamam: Beni kovalamaca oyununun ortasından aldılar ve okul kâbusuna sürüklediler.
”
”
Sohrab Sepehri (Henüz Yolcuyum)
“
Be Vast, Solitary, Down to Earth and Firm
”
”
Sohrab Sepehri (Sohrab Sepehri: A selection of poems from The Eight Books)
“
وسیع باش، و تنها، و سر به زیر، و سخت.
”
”
Sohrab Sepehri (هنوز در سفرم...)
“
لبریز شو تا سرشاریات به هر سو رو کند. صدایی تو را میخواند، روانه شو. سرمشق خودت باش. با چشمان خودت ببین. با یافته خویش بِزی. در خود فرو شو تا به دیگران نزدیک شوی، پیک خود باش. پیام خودت را باز گوی. میوه از باغ درون بچین. شاخه ها چنان بارور بینی که سبدها آرزو کنی و زنبیل تو را گرانباریِ شاخهای بس خواهد بود ...
”
”
Sohrab Sepehri (هنوز در سفرم...)
“
غذایی که من میپزم خوشمزه میشود به شرطی که چاشنی آن نمک باشد و فلفل و یک قاشق اغماض.
”
”
Sohrab Sepehri
“
نپرسیم و با خود بمانیم. و درونِ خویش را آب پاشی کنیم. و در آسمانِ خود بتابیم. و خویشتن را پهنا دهیم. و اگر تنهایی از نفس افتاد، در بگشاییم. و یکدیگر را صدا بزنیم.
”
”
Sohrab Sepehri (هنوز در سفرم...)
“
من هزارها گرسنه در خاک هند دیدهام و هیچ وقت از گرسنگی حرف نزدهام. نه، هیچ وقت. ولی هر وقت رفتهام از گلی حرف بزنم دهانم گس شده است. گرسنگی هندی سَبک دهانم را عوض کرده است و من دِین ِخود را ادا کردهام.
”
”
Sohrab Sepehri (هنوز در سفرم...)
“
جای من نزدیک معلم بود. پشت میزش نشسته بود و ذکر میکرد. وجودش بطلان ذکر بود. آدمی بی رویا بود. پیدا بود زنجره را نمیفهمد، خطمی را نمیشناسد و قصه بلد نیست. میشد گفت هیچ وقت پرپرچه نداشته است. در حضور او خیالات من چروک میخورد. وقتی وارد کلاس میشد ما از اوج خیال میافتادیم. در تن خود حاضر میشدیم. پرهای ما ریخته بود. انگار سرنگون بودیم.
”
”
Sohrab Sepehri (اطاق آبی)
“
خطاط امروز، خط نویس است. خوش نویس نیست. خوش نویس دیروز مجذوب و اهل حال بود. فانی و درویش بود. از خود گذشته بود. زمانه ی ما درویش ندارد. فانی که هیچ. خوش نویس دیروز از یار و خویش و رفیق میبرید. و گوشه ی انزوا نشیمن میکرد. و چون آشنای دل بود، میدانست که صفای خط از صفای دل است. پس با نفس بد جدل میکرد. خط نویس امروز طاقت محنت ندارد. با خوش نویس دیروز شق به مشق بود. و این شوق آنقدر بود که شبهای تابستان از اول شب تا صباح در مهتاب نشسته مشق جلی میکرد. خط نویس این روزگار را ریاضت برازنده نیست.
”
”
Sohrab Sepehri (اطاق آبی)